سينما آزادی

یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩
ای آتش گداخته

رضا مقصدی

 

ای آتش ِ گداخته ! ای کرد !

 

از کردستان دلم  

                                                                                   برای فرزاد کمانگر  

 

زیبایی ِ ترانه ی جاری !

این شعر را برای تو می گویم

 

 

دیشب شکوه ِ عاطفه ات را گریستم.

با جان ِ شاعرانه ترین لحظه های تو

تا اوج ِ عاشقانه ترین واژه، زیستم.

 

 

وقتی که در برابر ِ فریاد ِ بامداد

چشم تو از سپیده، سخن گفت

 دیدم چه عاشقانه، چه زیبا

خورشید را به شانه ی فردا گذاشتی.

 

 

شادابی ِ شقایق ِ عاشق !

این شعر را برای تو می گویم

با یک مداد ِ تلخ ِ تپنده

با یک مداد ِ درد که می گوید:

 

 

از سینه ی صمیمی ِ لاهیجان

تا گریه ی ستاره ی کردستان

تنها

     یک

          آه

             فاصله ست.

 

 

ای آتش ِ گداخته ! ای کرد !

میراث دار  ِ شعله ور ِ شور  ِ سر بلند !

 

 

من گیلکم

بوی بهار نارنج

در لابلای واژه ی سبزم چکیده است.

آنسان که در ترانه ات ، چشم ِ زمانه ام

زیبا تر از صدای تو شعری ندیده است.

بگذار از طراوت ِ سبز ینه های چای

در جان ِ بیقرار وُ دلِ ِ چاک چاک ما

یک شاخه گل به نام تو بگذاریم.

بگذار "عشق" را

در آخر ِ کلام ِ تو بگذاریم.         

 

 

کلن 22 اردیبهشت 89

ممد حسینی پور

دوشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٩
عاشقان مشهور دنیا

معروفترین داستانهای عاشقانه تاریخ و ادبیات+گزارش تصویری




آیا شما به عشق حقیقی اعتقاد دارید؟ آیا شما به عشق در نگاه اول معتقدید؟ به عشق همیشگی و مداوم چطور؟ من فکر می‌کنم داستانهای عاشقانه ای که پیش روی شماست اعتقاد شما به عشق را محکم می‌کند. آنها مشهورترین داستانهای عاشقانه در تاریخ و ادبیات هستند. عشق آنها عشقی ابدی و جاودانه است.


1. رومئو و ژولیت
تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانه‌های عشق واقعی است. در نهایت مرگ نابهنگام آنها خانواده‌هایشان را به هم پیوند داد.

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/x11b7z76dfwsp4d5mbu.jpg
 

-----------------------------------------------------------

2. کلوپاترا و مارک آنتونی
داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنی‌ترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل می‌شود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده می‌شود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد. اما عشق آنها رومی‌هایی که از قدرتمند شدن مصری‌ها نگران بودند را عصبانی می‌کرد. با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. می‌گویند که در زمان جنگ علیه رومی‌ها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد. عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/qqxqvc0llkhaqfv6tm4n.jpg
 

----------------------------------------------------------------


3. پاریس و هلن
به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانی‌ها ارتش عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند.

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/fpoki4i6xuh734lcobrb.jpg
 


----------------------------------------------------------------

4. ناپلئون و ژوزفین
ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقه‌مند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب می‌آمد. هرچه زمان می‌گذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر می‌شد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمی‌شد و به مرور زمان کهنه نمی‌شد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود. آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر دوی آنها عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند.

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/3juw09s9zganyn9qwof.jpg
 

-----------------------------------------------------------
5. اسکارلت اوهارا و رِت باتلر
بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح می‌دهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی ‌تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمی‌توانست بین خواستگاران خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد. درحالیکه ذات دمدمی ‌اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان می‌یابد.

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/jp0czw0bgspbgnspxlwt.jpg
 

-------------------------------------------

6. جین ایر و رچستر
در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی ‌که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، می‌شود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمی‌کرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن، خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و سعادت زندگی کردند.


 

http://www.iranvij.ir/upload/images/3kvmie08tj774msaxy.jpg

 

-------------------------------------------------------------
7. ملکه ویکتوریا و آلبرت
این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر می‌رسید چون او آلمانی بود. او می‌خواست که خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیه‌های آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد می‌کرد. زمانی که آلبرت در 1816 فوت کرد، ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت 3 سال در محافل عمومی‌ظاهر نشد. گوشه نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی‌ خود را از سر گرفت و مجلسی در 1866 افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمی‌داد و تا سال 1901 تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب نمی‌کند).

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/78meziezq6tjzu0cogd6.jpg
 

-------------------------------------------------------------
8. لیلی و مجنون
شاعر برجسته ایران، نظامی ‌گنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، می‌باشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمی‌گردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری می‌کردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت می‌کرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی می‌کرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشین‌ها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.

 

http://www.iranvij.ir/upload/images/0ijaj9k4whqi39nlbo6p.jpg
 

-------------------------------------------------------------

9. شاه جهان و ممتاز محل
در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.
 

http://www.iranvij.ir/upload/images/06ljyasck7netcot42ci.jpg

 

ممد حسینی پور

پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩
کیستم من؟

 

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

 

ممد حسینی پور

پنجشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸۸
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

شعری از داوود سرخوش خواننده افغانی

 

بی آشیانه گشتم   خانه به خانه گشتم   بی تو همیشه با غم    شانه به شانه گشتم

عشق یگانه من   از تو نشانه من   بی تو نمک ندارد     شعر و ترانه من

سرزمین من   خسته خسته از جفایی   سرزمین من   بی سرود و بی صدایی

سرزمین من    دردمند بی دوایی    سرزمین من

سرزمین من     کی غم تو را سروده؟  سرزمین من   کی ره تو را گشوده؟

سرزمین من   کی به تو وفا نموده؟   سرزمین من

ماه و ستاره من   راه دوباره من   در همه جا نمیشه    بی تو گزاره من

گنج تو را ربودند    از بر اشرف خود    قلب تو را شکسته   هر که به نوبت خود

سرزمین من    خسته خسته از جفایی    سرزمین من   بی سرود و بی صدایی

سرزمین من    دردمند بی دوایی   سرزمین من   

سرزمین من    مثل چشم انتظاره  سرزمین من  مثل دشت پر غباره

سرزمین من   مثل قلب داغداره     سرزمین من

 

ممد حسینی پور

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۸
عشق و آزادی

عشق تنها آزادی در دنیاست زیرا چنان روح را تعالی میبخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمیدهند.  (ابراهیم خلیل جبران)

بارها تصمیم گرفته بودم که مطالبم را در وبلاگی دیگر و با عنوانی دیگر ادامه بدهم. فکر می کردم شاید این مطالب با عنوان این وبلاگ تناسبی نداشته باشد. اما این توصیف از آزادی مرا بر آن داشت که این حکایت را در زیر عنوان آزادی ادامه دهم.

قبل از هر چیز بگذارید از همه عاشقان و مشتاقان این صفحه به خاطر توقف آن پوزش بخواهم. شاید یکی از دلایل دل نشین بودن این نوشته ها از دل برآمدن آنهاست. این مطالب حرفهای دل اند نه ذهن. چشمه های جوشانی که سرچشمه آن روح عاشق است.

به امید آنکه یخ های قلب انسانها با آفتاب عشق به چشمه های زلالی تبدیل شوند تا کینه و نفرت را از دل آدمی بزدایند.

ممد حسینی پور

شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤
ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم ...عشق

 

یک فصل گذشت .... فصل خاموشى من، فصل بهار شما و خزان من.

 

دلم با شما بود، همه شما، اما زبانم خاموش. انگارکه "هزار قنارى خاموش" درقفس گلویم در آرزوى پرواز.

 

نمینوشتم و نمیگفتم زیرا باورم را به حرف و کلام از دست داده بودم. دیگر چیزى در درونم نمیجوشید. عجب پدیده غریبى است این ذهن انسان.

 

دوستان زیادى را دراین ایام از خودم بى خبر گذاشتم. نامه ها و پیامهاى فراوانى را بى جواب.

 

کجایى؟   نمیدانستم کجایم!

چرا نمینویسى؟   نمیدانستم چه بنویسم.

 

گاهى اوقات که ذهنم از بیان احساسم عاجز میماند، این" شاملو" ست که به کمکم میشتابد:

آنکه میگوید دوستت میدارم

خنیاگر غمگینی ست

 که آوازش را از دست داده است.

                                         ایکاش عشق را زبان سخن بود

  هزار کاکلی شاد در چشمان توست

  هزار قناری خاموش در گلوی من

                                          عشق را .. ایکاش زبان سخن بود

  آنکه میگوید دوستت میدارم

  دل اندوهگین شبی است

  که مهتابش را میجوید

                                         ایکاش عشق را زبان سخن بود

  هزار آفتاب خندان در خرام توست

  هزار ستاره گریان در تمنای من

  عشق را ایکاش ..

 زبان سخن بود

میدانید، من کلا در مورد احساسم آدم صادقى هستم.  شفافم مثل آب.  اگر مینوشتم باید همه چیز را مینوشتم.  ترجیح دادم که ننویسم.  نمیخواستم وقتى" شورى" نبود فقط با کلامى در باره اش بنویسم.

بعضى ها گفتند مینوشتى که صبر کنید خواهم آمد. اما نمیدانستم که باز خواهم گشت یا نه.

 

بگذریم...امیدوارم که در این بهار دلهایتان سبز شده باشد و حالا هم همچنان آفتاب تابستان گرم. ما نیز زمستانى نه چندان سرد را میگذرانیم و چشم براه بهاریم.

 

چند هفته قبل به در خواست انجمن فرهنگ و هنر ایرانیان سیدنى در شبى با عنوان "عشق و دیگر هیچ" صحبتى داشتم در باره مقایسه نگاه احمد شاملو و پابلو نرودا به عشق.

 

در آنشب من در باره تعریف عشق گفتم که به نظر من عشق را نمیتوان بطور مجرد تعریف کرد. عشق ترکیب پیچیده اى از احساس، تفکر و رفتارى است که هر انسانى به گونه اى متفاوت تجربه میکند.  این تفاوت بستگى کامل به شرایط ذهنى و شخصیت انسان دارد و شرایط ذهنى و شخصیت هر فرد متاثراز محیط رشد و شرایط بیولوژیکى اوست درانتخاب و اکتساب آنچه در پیرامون او میگذرد. مسلما این چکیده بسیار فشرده ایست در بیان تفاوت انسانها و جاى بحثش در اینجا نیست.  اما دلیل من براى متفاوت بودن حس و حتى مفهوم عشق بر اساس همین تفاوت است.

روزى دوستى به من گفت که به عشق اعتقاد ندارد.  از گفته اش بسیار تعجب کردم، نه به خاطر اینکه من به عشق اعتقاد دارم. تعجب من در هر دو مورد "اعتقاد" و "عدم اعتقاد" به عشق است.  من نمیفهمم که چگونه کسى میتواند بگوید که به شادى و یا رنج عقیده ندارد. رنج و درد حس میشوند و نمیتوان به آنها فکر کرد که دید آیا به آن عقیده داریم یا نه. عقیده از تفکر ما سر چشمه میگیرد و عشق را نمیتوان با فکر سنجید.

 

عشق یک تجربه است و تعریفش نزد آنکسى است که آنرا تجربه کرده است. 

 

خوشبختانه ادبیات کلاسیک و معاصر ما سرشار است از بیان احساس هاى عاشقانه چه در قالب نظم و یا نثر و با مرورى حتى کوتاه به آنها میتوان به راحتى تفاوت میان این احساس ها را در مورد مفهوم عشق مشاهده کرد.

 

به یاد دارم که یکى از دوستان این بحث در جواب سوال عشق چیست، برایم نوشته بودکه: "عشق زجر است، بدبختى است و ....."  خوب، خیلى واضح است که تجربه این دوست عزیز از عشق در شرایط بخصوصى تجربه ناخوشایندى بوده و این تعریف نتیجه این تجربه است.

جالب اینجاست که این نگاه به عشق در ادبیات ما نگاهى کاملا متداول است.

 

چه شود به چهره زرد من نظرى براى خدا کنى (لابد چهره زرد ناشى از عشق است)

 که اگر کنى همه درد من به یکى نظاره دوا کنى ( لابد دردى است)

...............................

تو کمان کشیده و در کمین که زنى به تیرم و من غمین (نشان جفاى معشوق)

همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنى (بى تفاوتى نسبت به زندگى)

....................................

 

اما پابلو نرودا جفاى معشوق را به گونه اى دیگر میبیند. او به خاطرجهان بینى و دیدگاه متفاوتش به زندگى و عشق چنین میگوید.

 

اگر پایت دوباره بلغزد،

قطع خواهد شد.

 

اگر دستت

تو را به راهى دیگر رهنمون شود

خواهد پوسید.

 

اگر زندگیت را از من بگیرى

خواهى مرد

حتى اگر زنده باشى.

 

چون سایه یا مرگ خواهى بود،

بى من اگر گام بر دارى بر زمین.

 

 در شب "عشق و دیگر هیچ" من دو صحنه کوتاه از دو فیلم را که نشانگرعکس العمل رفتارى متفاوت انسانها در زمان وقوع عشق است  نشان دادم.

 

  صحنه اول از فیلم IL POSTINO

(پستچى) انتخاب شده بود.

در این صحنه "ماریو" جوانى که استخدام شده بود تا نامه هاى پابلو نرودا را که به جزیره آنها تبعید شده بود را به او برساند، در تنها کافه آنجا با دخترى که در آنجا کار میکند روبرو میشود و در همان لحظه عاشق او میگردد.  "ماریو" در این لحظه تمام توان و اراده اش رابراى حرف زدن و یا حرکت کردن از دست میدهد و تنها سوالى که میکند، سوال در باره اسم دختر است.  او از آنجا شتابان نزد پابلو نرودا میرود تا در مورد احساسش با او صحبت کند.

 اگر این فیلم را ندیده اید حتما آنرا نگاه کنید.  به عقیده من این فیلم یکى از زیبا ترین و تکاندهنده ترین صحنه ها را از عشق، احساس، سادگى و شعر تصویر کرده است.

 

 صحنه دوم از فیلم" باران" کار مجید مجیدى  بود که مطلب آینده به آن اختصاص دارد.

باران   

 

 

                                    

ممد حسینی پور

سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
بهاران خجسته باد

بهار ميشود


يكی دو روز ديگر از پگاه
چو چشم باز می‌كنی
زمانه زير و رو
زمينه پرنگار می شود
زمين شكاف می‌خورد
به دشت سبزه می‌زند
هر آن چه مانده بود زير خاك
هر آنچه خفته بود زير برف
جوان و شسته رفته آشكار می‌شود
به تاج كوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می‌شود
دهان دره ها
پراز سرود چشمه سارمی شود
نسيم هرزه پو
ز روی لاله های كوه
كنار لانه های كبك
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می‌رسد
غريق موج كشتزار می‌شود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر كناره می‌رسد
به هر كرانه می‌دود
به روی جلگه ها غبار می‌شود
درين بهار ... آه
چه يادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شكوفه باردار می‌شود
نگار من
اميد نوبهار من
لبی به خنده باز كن
ببين چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می‌شود


سياوش كسرايی

ممد حسینی پور

یکشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸۳
حکايت عشق و نظرهای شما
از ميان نامه هاى رسيده در باره عشق:
(اين نامه بدون هيچ تغييري آورده شده)

"عشق احساسي است كه عاشق ميسازد، ميپروراند و بعد خودش بيش از هر كس ديگر گرفتارش ميشود. به همين دليل هم عشق، موكول عاشق است نه معشوق. عاشق است كه يگانه است، معشوق نه الزاما.

اين هنر عاشق است كه از موجودى كاملآ معمولى، معشوقى منحصر به فرد ميسازد.
در حقيقت اين عاشق است كه كمال آرمانى خود را در آيينه معشوق ميبيند.
عشق خود كمال است و عشق ورزيدن كمال هنر. شايد به همين دليل است كه حتى خود خدا هم، با تمام ادعايش به عاشق حسادت ميكند. اين مقام و منزلت را براي خودش ميخواهد و نميتواند ببيند كه كسي عاشق باشد و او فقط معشوقى خشك و خالى....

عشق بى توقع است و سرشار از خلاقيت.
عشق خالق تمام زيبايى هايي است كه هستي ميشناسد بي آنكه در قبال اين همه، چيزي مطالبه كرده باشد .............
عشق مشكي است كه عطرش همه جا را ميگيرد.
حال عاشق از دور پيداست و محتاج هيچ كلامي نيست. به قول شاعر:

يا كودكان شهر بي خبرند از جنون ما
يا اين جنون، لايق سنگ نيست هنوز ....

عشق رسوا و رسواگر است، چرا كه نه عقل ميشناسد و نه منطق ...
و قوانين خود را دارد.

عشق طبيعتا از جايي آغاز ميشود، اما هيچگاه و هيچ جا پايان نمي پذيرد ...
بنا براين هرگاه براي چندمين بار عاشق شديد، بدانيد كه پيش از آن عاشق نبوده ايد كه اگر بوديد و براستي بوديد، ديگر نه پاياني ميداشت و نه مجالي ميبود براي عشقي ديگر.....

در عشق مجازي (عشق انسان به انسان)

عاشقي كه عشقش پاك و آسماني ست
عاشقي كه دل در گرو عشق حقيقي دارد
عاشقي كه نه خود را فريب ميدهد و نه معشوق خويش را
همان بهتر كه هرگز به وصال معشوق نرسد كه وصل در عشق مجازي همانا مرگ عشق خواهد بود ...

چرا؟

روشن است. گفتم كه عاشق معشوق خويش را ميسازد، ميپروراند و در ذهن خويش تا آنجا بالا مي كشاندش كه ديگر با آنچه در واقع هست زمين تا آسمان فاصله دارد و هر چه كه به او نزديكتر ميشود از آنچه كه در ذهنش از او ساخته و پرداخته دورتر و دورتر ميگردد.
باز هم تاكيد ميكنم، آنچه گفتم در ارتباط با يك عشق واقعي مطابق با ملاك ها و معيارهاي يك عشق صادق و حقيقي مي باشد و نه هرگونه ارتباطي كه امروزه تماما به همين نام خوانده ميشوند.

تنها در يك چنان عشقي حقيقي معشوق نيز واجد كمال انساني آرماني ميبايست باشد. اين جاست كه ميگويم فاصله معشوق از آنچه كه در ذهن عاشق هست فاصله زمين است تا آسمان.
كدام انسان جنسي از آنگونه دارد كه عاشق در عشقي چنان والا از او ميسازد؟
اصلا كدام انسان لايق و شايسته يك چنين عشقي است بي رنگ و بي ريا؟
گيرم كه عاشقي اينگونه پيدا شود، كدام معشوق فهم او تواند كرد؟
حال آنكه مشكل دوتاست، عاشق صادق و معشوق لايق ....
آدمي كجا و عشقي چنين آسماني كجا؟

ممد حسینی پور

چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳
 

با درود بسيار

 

ميدانيد، اين وبلاگ نويسى پديده جالبى است مخصوصا وقتى كه وبلاگت شخصى است.  حالا اگر هم از خودت ننويسى چون اين تويى كه افكارت و يا ا نچه كه انتخاب ميكنى را روى اين صفحه ميگذارى يك جورهايى در مقابل ديگران عريان ميشوى.  مردم از حال و روزت با خبر ميشوند، ميدانند كه خوبى يا بدى.  سر حالى يا اينكه دل و دماغ ندارى.  اصلا هستى و يا در سفرى و و ووو.

در اين رابطه دوستى چند روز پيش ميگفت كه اگر بخواهد از اوضاع فكرى من با خبر شود سراغ وبلاگم ميآيد!

 

خوب دوستان بسيار عزيزم سلام!  بله در سفر بودم و به قول معروف جايتان خالى بود. براى يك سفر كارى به شمال كاليفرنيا رفته بودم.  از تابستان گرم سيدنى به زمستان سرد آمريكا اما ديدار بعضى از دوستان قديمى باعث دلگرمى بود.  البته من در سفر به ياد شما ها هم بودم و يكروز به سختى و با امتحان دكمه هاى مختلف نوشتم كه در سفرم ونميتوانم فارسى بنويسم البته اگر هم ميتوانستم، حال سفر، حال وبلاگ نويسى نيست.  اما توشه اى از سفر براى شما دارم كه اميدوارم بپسنديد.

شعر زير را دوست عزيزى به من داد كه خودش آنرا ترجمه كرده. منهم از آنجا كه هميشه دوست دارم چيزهاى زيبا را با ديگران شريك شوم، اين را به شما تقديم ميكنم.

 

دوست من

هرگز تو را ترك نخواهم كرد

من آنجا خواهم بود، هنگاميكه همه رفته اند

زمانى كه هيچ چيزى براى گفتن ندارى

و هيچ دليل آشكارى حتى براى ماندن من نيست

زمانيكه تمامى ترسهاى دوران زندگيت بتو هجوم آورده اند

و تمام ذرات گذشته ات از معنى تهى شده اند

وقتى كه نميتوانى سرت را بلند كنى

و اشكهايت را نگاه دارى

و نميتوانى بيش از اين ترس از افكارت را تحمل كنى

وقتيكه تمامى قله هاى شادى تو ذرات ناچيزى هستند كه نميتوانند تو را در اوج نگه دارند

و حتى خانواده اى كه پرورش داده اى و دوستشان داشته اى

                                                                             وقتى براى تو ندارند

                                                                                            من آنجا خواهم بود

تا برايت آنچه شادى و جرات كه ميتوانم بياورم

و تا تمامى زيبايى و شگفتى كه تو دارى را بيادت بياورم

و با تمامى عشقى كه دارم ترا التيام دهم

و ترا به هر كجا كه بايد بروى - اگر نياز باشد، حمل كنم

فقط به اين خاطر كه دوست منى

                                       من هيچگاه تو را ترك نخواهم كرد.

 

"جيمز كاوانا"

 

 و حكايت عشق همچنان ادامه خواهد يافت

 

ممد حسینی پور

سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳
 

دوستان عزيزم

متاسفانه من هنوز در سفر هستم و در اينجا امکان فارسی نويسی نيست.

به زودی بر خواهم گشت.

با عشق فراوان!

ممد حسینی پور

چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳
 
دوستان عزيز و خوانندگان و طرفداران حكايت عشق

متاسفانه مدتي پرشين بلاگ در دست ساختمان بود! و من نتوانستم اين صفحه را به روز كنم.

در اين مدت دوستان متوجه شدند كه نميشد روي صفحه پيغام گذاشت بنا براين آنها كه پشتكار بيشتري داشتند نظر هاشون رو ايميل كردند.
خواهش من اينست كه اگر مطلبتون به فارسي است اونرو اسكن نكنيد چون من مطلب رو نميتونم روي اين صفحه كپي كنم. به هرحال اميدوارم كه مشكل بلاگ برطرف شده باشه و من از شما بيشتر نظر داشته باشم.

يك نظر جالب داشتم از دوست عزيز در سينماي پارسي كه نوشته بودند كه چرا منكه با وبلاگ سينما شروع كرده ام به طرف مطلب عشق رفته ام. و گفته بودند كه حد اقل عشق رو در سينما مطرح كنم. اتفاقا اين نظر ايشون درست همون هدفي بود كه من با اون مطلب عشق رو باز كردم. اگر به مطالب اوليه من در مورد تغيير در خط وبلاگ مراجعه كنيد خواهيد ديد كه من از عشق به عنوان جوهر اصلي خيلي از فيلم ها نام بردم. اما اينكه چگونه اين كار را شروع كنم، تصميم گرفتم كه با مشاركت شما به اين كار دست بزنم و اول از همه بياييم و عشق را بشناسيم يا حد اقل ببينيم كه ميتونيم كه اونرو بشناسيم يا نه! مسلما با اين شناخت و شركت فعالانه شما در اين بحث، عشق در سينما خيلي جالب تر خواهد بود.

به هر حال هدف ما دنبال خواهد شد و اميدوارم كه اين روش به ما نگرشي عميق تر در مقوله اي كه جوهر اصلي حيات است بدهد.

خوب هرچند نظرات در مورد تعريف عشق خيلي زياد نبود اما به عقيده من براي شناخت تنوع سليقه در اين تعريف كافيست. البته اين سوال هنوز پا برجاست و ما هميشه ميتوانيم در باره عشق و تعريف آن فكر كنيم و نظر بدهيم.

....و اما حكايت عشق
در اين زماني كه گذشت و ما از يكديگر بي خبر بوديم دو رويداد جالب عشقي! در سيدني داشتيم كه براي مدتي محيط مرا از عشق پر كرده بود. يكي از اين رويدادها هفته روانشناسي عشق بود كه با كمك راديو ناشنال انجام شد و ديگري برنامه ( مولانا در سفر عشق ) كه توسط انجمن فرهنگ و هنر ايرانيان تدارك ديده شده بود كه ما را حسابي در عشق غوطه ور ساخت و اين شعر زيباي مولانا آغاز گر برنامه بود :
بميريد، بميريد، از اين عشق بميريد از اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد

نكته جالبي كه من مايلم با شما در مورد نظر يكي از سخنرانان شريك شوم اين است كه به نظر سخنران، ما عشق متفاوتي به نام عشق عرفاني نداريم. هر چه هست همين عشق است، عشق انساني. خوب اينهم نظري است و من نميخواهم نظري داشته باشم چون از عشق عرفاني شناخت وسيعي ندارم اما مسلما اگر شما مايل بوديد كه نظر خودتان را در اين باره بگوييد، حتما اينكار را بكنيد.

نظرها و صحبت هاي دست اندر كاران روانشناسي عشق در سيدني مرا متوجه نكته جالبي كرد و آن تفاوت بين نگرش غربي ها به عشق و احساس عاشق بودن با نگرش ما شرقي ها يا بهتر بگويم ايراني ها در اين رابطه است.

من فكر ميكنم كه ما به عشق بيشتر به جنبه رويايي و حتي اكثرا افسرده كننده آن نگاه ميكنيم.
(مراجعه كنيد به نظرها) ولي غربي ها به عشق بيشتر به جنبه عملي و مثبت آن نگاه ميكنند، بعنوان مثال مدتها اين سووال در راديو مطرح بود كه آخرين باري كه شما به شخصي گفتيد
I love you چه كسي و چه زماني بوده است؟

خوب اجازه بدهيد كه اين مطلب را بعدا ادامه بدهيم ....................

ممد حسینی پور

دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳
حکايت عشق
قبل از هر چيز به خاطر به هم ريخته گی صفحه پوزش ميخواهم.
در چند روز آينده سعی ميکنم که فقط نظر هايی که برايم ای ميل شده است را بنويسم و بعد در مورد انواع عشق صحبت کنم. آوردن اصل نظرها به نظر من خيلی جالب است.

ضمنا خيلی ها سوال کرده بودند که نويسنده داستان عشق و ديوانگی کيست. با عرض معذرت بايد بگويم همانطور که نوشته ام آنرا از ميان نامه هايی که به من ای ميل شد انتخاب کردم و نويسنده مرجع داستان را ننوشته بود. به نظر ترجمه ميآيد. حالا اگر ارسال کننده مايل بود برای ما بنويسد که آنرا از کجا تهيه کرده است.

ادامه ........................

من ميدانستم كه آنچه را كه در اين وبلاگ به پرسش گذاشتيم مبتلا به هاي بسياري دارد اما برايم جالب بود كه بسياري از آنان مايل نبودند كه نامشان در رابطه با مقوله عشق آورده شود. بسياري ترجيح ميدهند كه ديدگاه عشقي و عاشقيشان سر به مهر بماند. واقعا جالب است. در زمانيكه ديدگاه هاي سياسي و بحث و جدل در مورد جنگ و انتخابات و وقايع سياسي ديگر آزادانه و بي پروا بيان ميشود، سخن از عشق بايد در خفا گفته شود.
دوستان زيادي در اي رابطه نظرشان را بوسيله اي ميل براي من فرستاده اند اما خواسته اند كه اگر اين نظرها نوشته ميشود نامي از آنها برده نشود.

روزگار غريبي است، به ياد سخن شاملو افتادم كه سرود: " .. عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد".

به هرحال چون با اين حال و هواي عاشقي كارهاي بسياري برايتان دارم كه بايد به آنها نيز رسيد، بهتر است كه منهم نظر خودم را بگويم. آما قبل از آن ميخواهم يادآوري كنم كه اين كاملا نظر شخصي من است اما مثل هر نظر شخصي ديگر، بر گرفته از مشاهدات، مطالعات و تجارب شخصي است و همانطور كه قبلا گفتم بحث ما در مورد عشق عرفاني نيست كه اين حكايت نه در اين مقوله گنجد و نه من را توان بحث آن. سخن، حكايت عشق انسانيست.

تعريف عشق

ريشه كلامي عشق از نام عربي گياهي آمده به نام عشقه كه داراي برگ هاي درشت و ساقه نازك ميباشد كه به دور درخت ميپيچد و بالا ميرود. من فعلا كاري به مناسبت داشتن و يا بي مناسبت بودن اين نام ندارم.

اما كاربرد عشق بطور كلي براي ابراز علاقه شديد به شخصي، عملي و يا چيزي است. اين ابراز علاقه نيز ميتواند هميشه مثبت نباشد. مثلا شما ميتوانيد كه عاشق از بين بردن كسي يا چيزي باشيد. به عقيده من استفاده از كلمه عشق بيشتر براي ابراز تمايل شديد است.

اما درك عمومي مردم از عشق، داشتن مهر و محبت بسيار به انساني ديگر است.
خوب تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه خود كلمه عشق بيانگر احساس بخصوص و يا كاملا تعريف شده اي نيست. عشق معاني بيشمار مجازي را داراست كه اجازه ميدهد هر كسي تعريف خودش را از آن داشته باشد.
جوابهايي كه به سوال عشق چيست داده شد، همه حاكي از اين فرا فكني هاي فردي است.

بياييد به تعدادي از اين نظر ها نگاه كنيم.
ممد حسینی پور

سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
 
سخن عشق.. ادامه................

چند روز پيش دوستى كه در مورد آغاز بحث عشق در اين وبلاگ با من صحبت ميكرد گفت: " تو هم عجب حالى دارى. در اين مقطعى كه بوش و كرى دارند همديگر را ميدرند، ياسر عرفات در بستر مرگ افتاده، در عراق و افغانستان هر روز عده اى به خاك و خون ميغلطند تو دارى از عشق ميگويى. آدم فكر ميكند كه تو از كره اى ديگر به روى زمين افتاده اى". اين را من اينجا نوشتم كه همه شما ها هم كه مثل من در گير اين مطلبيد بدانيد كه به ظاهر دنياى ما با دنياى خيلى ها متفاوت است. به هر حال هر كسى دنياى خودش را آنطور كه دوست دارد ميسازد. اشتباه نكنيد، گفتم دنياى خودش را، نگفتم دنيا را! اين را تاكيد كردم كه دوستانى كه خيلى به عوض كردن و ساختن دنياى نوين معتقند فكر نكنند كه من و امثال من كه گاهى هم از عشق سراغ ميگيريم، انگيزه هاى اجتماعى نداريم. البته بايد اعتراف كنم كه خود من در دوره اى از زندگيم بر اين باور بودم كه " افعال عاشقانه در زمانهاى استبدادى صرف نميشوند" اما امروز معتقدم هر حركتى كه بدون عشق براى هر منظورى انجام شود بناچار تبديل به موردى ميگردد كه با آن به ستيز پرداخته است. به بيان ديگر به ضد خودش مبدل ميشود. فكر ميكنم تا همينجا بس است چون كم كم خودم هم نميفهمم چي دارم ميگويم!!

و اما عشق...
شايد حدود سه هفته باشد كه من اين مقدمه و سوال در باره عشق را بر روى صفحه اول نگاه داشتم تا نظرات هر چه بيشترى را داشته باشم. چون قرار ما اين بود كه بيشتر روى نقطه نظرهاى شما كار كنيم.
در اينمدت افراد زيادى براى من بوسيله ايميل ، شعر، مطلب و داستان فرستادند و عده اى هم روى صفحه نظرات و پيشنهادها حرفشلن را گفتند كه من از همه آنها تشكر ميكنم. من مايلم كه اين سوال كه تعريف عشق به نظر شما چيست تا آخر ادامه يابد و دوستانى كه تا به حال به ما سر نزده اند و در آينده مطلب ما را خواهند خواند نيز به اين سوال جواب دهند.

اجازه بدهيد كه يك نكته را در اينجا تاكيد كنم كه اين حكايت عشق ما، حكايت عشق زمينى است، حكايت عشق انسان به انسان. من هرچند كه براى عشق عرفانى ارزش والايى قايلم اما اين، مورد بحث ما نيست. خوشبختانه اكثر دوستانى كه نظرهاى خودشون رو مطرح كردن به همين مسئله عشق انسان به انسان پرداخته اند.

من از ميان نامه هاى رسيده يك طرح كوتاهى رو انتخاب كرده ام كه خودم اونرو خيلى جالب ديدم و اتفاقا در ادامه بحث عشق به اون خواهم پرداخت. حكايت عشق و ديوانگى.

داستان عشق و د يوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد: آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

و حكايت عشق ادامه خواهد يافت .......................



ممد حسینی پور

پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳
 

از عشق گفتن

 

سلام، بلاخره از سفر برگشتم. البته مدتيست كه برگشته ام.  حدود دو هفته ميشود. اما چرا سراغ اين صفحه نيامدم و ننوشتم؟  داستان مفصلى است. آيا شما چيزيى در باره پرفكشنيسم شنيده ايد؟  كسانيكه مثل من مبتلا به اين مشكل هستند هميشه مايلند كه كارشان بى نقص و عيب باشند. معمولا براى همين هم كارهايشان عقب ميافتد و كمتر كارى را تمام ميكنند.  منهم گاهى اوقات، نه هميشه دچار اين مشكل ميشوم. مثلا چون قول داده بودم كه وقتى از سفر برگردم برايتان سوغاتى هاى خوب ميآورم، نميخواستم دست خالى بيآيم.

 

از سفر گفتم، يادم به گفته معروف على نصيريان در فيلم آقاى هالو افتاد كه گفت: "سفر چيز خوبى است، انسان را پخته ميكند".  اما من در اين سفر مجال پختگى پيدا نكردم.  اما فرصتى بود براى فكر كردن. براى انديشيدن. انديشيدن به موضوعى كه سالهاست فكر مرا به خود مشغول كرده.  عشق!

 

چند وقت پيش برايتان نوشتم كه مدتى است مشغول مطالعه وب لاگ هاى ديگران هستم.  سفر به اعماق ذهن ها.  ره آورد سفرم، هديه عشق بود ومن رد پاى عشق را در كار اكثر آنها ديدم. از بزرگ و كوچك، زن و مرد چه در ايران و چه در خارج از ايران.  صحبت همه جا از عشق است.

 

و اما عشق.  راستى اين عشق كه ما اينهمه از آن ميگوييم، ميشنويم، در باره اش شعر ميسراييم، داستان ميگوييم، و يا فيلم ميسازيم، چيست؟

سخن از عاشقان پر آوازه كه ميشود، به ياد شيرين و فرهاد، ليلى و مجنون، رومئو و ژوليت ميافتيم. آيا براستى آنها نماد عاشقان واقعى بودند؟

 

آيا عشق يعنى آه و ناله و افسوس. آيا عشق يعنى هجران و نرسيدن؟  چرا يك داستان عشقى از هنگام رسيدن عاشق و معشوق به يكديگر آغاز نميشود و يا يك فيلم از لحظه رسيدن دو معشوقه بهم آغاز نميگردد و همينطور عاشقانه ادامه نميابد.

 

چند وقت پيش در وبلاگى خواندم كه نويسنده از معشوقش سوال ميكرد كه چرا در وب لاگ او چيزى نمينويسد و تهديد كرده بود كه اگر از او خبرى نشنود به كار وب لاگ نويسي اش خاتمه ميدهد.  ميدانيد معنى اين عشق چيست؟ يعنى همه چيز فقط با بودن او(يار) خوبست و بدون بودن او زندگى متوقف ميشود.

 

آيا ما معشوق را به خاطر خود او ميخواهيم و يا به خاطر خودمان؟

من مصمم شده ام كه با كمك شما كه به اين وب لاگ سر ميزنيد يك كار تحقيقى مثبت را شروع كنم و از همه انرژى ها ييكه به طور پراكنده در باره عشق مينويسند كمك بگيرم.  نتيجه اين كار به همه تقديم ميشود.

 

خواهش من اين است كه شما عشق را از ديد خودتان تعريف كنيد.  اگر مثال جالبى داريد و يا يك داستان عشقى واقعى و يا غير واقعى و يا يك فيلم عشقى كه شما را تحت تاثير خودش قرار داده، آنرا براى من بنويسيد.

 

ميتوانيد مطالبتان را به من به اين آدرس اى ميل كنيد.  mammad@cinemaazadi.com

مطالب شما در صفحه اول وب لاگ آورده خواهد شد تا ديگران هم در موردش نظر بدهند.

 

لطفا اين صفحه را براى وب لاگ دوستان خودتون بفرستيد تا تعداد بيشترى در اين كار تحقيقى شركت كنند.

 

با سپاس و تشكر از همكارى همه شما دوستان خوبم،

 

ممد حسينى پور

سيدنى استراليا

 

ممد حسینی پور

شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۳
 

ارمغان سفر

قبلا که میخواستم برم سفر دلم برای خیلی چیزها تنگ میشد.  این اولین باریست که احساس میکنم دلم برای شماها هم تنگ میشه. فعلا یک قسمتی از یک شعر شاملو رو که من بسیار دوست دارم و تا حدی هم داستان حال و روز ماست را تقدیمتان میکنم تا فراموشم نکنید.  بر گشتم برای بچه های خوب سوغاتی های خوب دارم.

شبانه

............

مرگ من سفری نیست،

هجرتی است

از وطنی که دوست نمیداشتم

به خاطر مردمانش.

 

خود آیا از چه هنگام این چنین

آئین مردمی

از دست بنهاده اید؟

 

پر پرواز ندارم 

اما

دلی دارم و حسرت درنا ها.

 

. به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ماهتاب

پارو میکشند،

خوشا رها کردن و رفتن،

خوابی دیگر

به مردابی دیگر؟

خوشاماند آبی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریائی دیگر!

خوشا پر کشیدن، خوشا رهائی،

خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!

آه، این پرنده

در این قفس تنگ

نمیخواند.

احمد شاملو  

ممد حسینی پور

چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳
 

دوستان بسيار خوب سينما آزادى و دوستان جديد و عزيز من

 

روزى كه كار اين وبلاگ شروع شدمن قصد داشتم كه اين يك جايى باشه براى همه كه حرف هاشونو راحت بزنن بدون اينكه لازم باشه كسى اسمشونو بدونه.      چون شروع كار اين وبلاگ مصادف شد با آغاز كار سينمايى ما، اسم اين هم شد وبلاگ هم شد سينما آزادی. 

 . تا اينجاى كار اشكالي نداره ولى اشكال از اونجا شروع شد كه سايت سينما آزادى

 با رفتن دوست عزيزمان سيمين از سيدنى بدون سرپرست ماند و من اين وبلاگ رو تماما اختصاص دادم به سينما و نمايش فيلم ها.

ولى از آنجا كه سيمين عزيز لطفش و دست غيبش هميشه با ماست، حالا از راه دور سايت سينما را سرپرستى ميكنه و اين وبلاگ ميتونه هدف اوليه خودش رو ادامه بده.

آنچه كه مسلم است وبلاگ يك صفحه كاملا شخصيست و هر كسى ميتونه يك وبلاگ داشته باشه كه حرفهاش و درد دلهاش رو توى اون بكنه و يا علائقش رو با ديگران شريك بشه.

از شما چه پنهان من مدتيست كه هر وقت فرصتى دست بده سراغ وبلاگ های ديگران ميروم.  شايد بهترين  تعريف اينكار"سفربه اعماق ذهن ها باشه".

ذهن مردمان ما در گوشه و كنار دنيا. ذهن زنان و مردان. ذهن جوانانمان، دختران و پسران چه در ايران و چه در كشورهاى ديگر.  من در اين سفرها چنان شيفته دنيا هاى آنها شده ام و اين صداقت و صفاى آنها چنان انگيزه اى در من بر انگيخته كه مايلم شما را نيز با دنياى آنها و آنها را با دنياى خودمان آشنا كنم.

از شكاف نسلها سخن زياد شنيده ايم اما من امروز ميگويم كه اين شكاف فقط در ديد ماست.  چشمها را بايد شست، شكاف نا پديد ميشود.

اسم اين وبلاگ ميتواند همين كه هست بماند اتفاقا اسم با مسمايى نيز هست.  سينما زندگى انسانهايى را به تصوير ميكشد كه تشنه عشقند. در كدام فيلم عشق جوهر اصلى آن نبوده. به هر حال عشق من نيز به سينما باقى خواهد ماند و جا براى بحث هاى سينمايى هم باز خواهد بود.

 

ممد حسینی پور

جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢
هم درد با مردم بم.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعری از خانم بتول حسينی به نام ”احساسی از بيداد زلزله

 

ممد حسینی پور


یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢
 

برای  فرشته

در اينجا

  در اين کنج اتاق

      محرابی بپا کرده ام:

        دو لاله ،

          چند عکس سياه و سفيد

              - يادگار خاطرات گذشته -

                  و دو پرنده سبز رنگ

                     - در کنار هم -.

اگر چه تمام خانه

             در انتظار دستهای گرم توست

و سکوت

           ذهن باغچه را پريشان کرده است

و گلهای گلدان

            در عطش نگاهت می سوزند ،

ولی باز هر صبح

         - به جای تو -

              آبشار طلايی مرا بدرقه می کند ،

شب هنگام

          باد دست نوازشی

             به سر باغچه می کشد

                و مرا با ترانه اش

                  به ديار غريبی می برد،

گل های ارکيده

          عطرت را در اتاق می پراکنند

               و ماه شب تيره ام را بر می افروزد.

... آری!

      اين همه

          - همچون تو -

                صبرم می آموزند.

مهر ۱۳۸۲

ممد حسینی پور

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]